....

 

 

 

 

 

 

حذف شد

دیروز خواهردومی زنگید گفت خونه بابام و خواهر اولی هم هست اگه میتونی بیا 

شوور داشت میرفت  تنیس گفتم منو برسونه اول رفتیم بوتیک نزدیک خونه یه تی شرت خوشگل سبز برداشتم برای شوور و یه کلاه انگری هم خریدم برای امیر پسر خواهر اولی

شوور منو پیاده کرد و خودش رفت تا رسیدم دیدم خواهر بزرگه و پسرش رفته بودن خونشون

نینی خواهرم رو کلی چلوندم الان دیگه کم کم میتونه سینه خیز بره کلی تلاش میکنه تا عروسکی که جلوش میذاریم رو برداره

دختر عمه هام (عمه های شوور ) و شوهر و بچه هاشون اومدن برای تسلیت یه ساعتی بودن و بعد رفتن 

شام خوردیم و شوور 10ونیم اومد دنبالم و مامانم به زور برای شوور شام گذاشت که آوردم خونه و اونم شیطون گولش زد و خورد(چون شب ها شام نمیخوره زیاد)

امروز هم بعد از رفتن شوور یکی از دوستام اومد خونمون و یه شاخه گل نقره برام آورد.

 باهم دیگه رفتیم بیرون اول رفتیم تی شرت شوور رو عوض کنم و سایز بزرگتر بگیرم که نداشت و پس دادم وبعد هم رفتیم طلافروشی دوتا کعبه خریدم.عکس ادامه مطلب

 (یه کعبه دیگه هم عین بزرگه دارم نیشخندنمیدونم چرا خوشم میاد از اینا !!! ساده اند و دوسشون دارم و هیچ وقت هم استفاده نمی کنمخنثی ) و بعد هم رفتیم نقره فروشی و از یه گوشواره خوشم اومد و خریدم

تو نقره فروشی بودم که مامانم زنگ زد و گفت عموش که چندین ساله آمریکا زندگی میکنه و همه بچه هاش هم اونجان و من تا حالا ندیدمش فت شدهخنثی و همونجا قراره دفنش کنن فقط اینجا یه مراسم ختم میگیرند فردا اونم شهرستان مادریم

گفتم من نمیتونم بیام مامانم گفت شاید من هم نتونستم برم چون هیچ کدوم از بچه هاش که ایران نیستند فقط دوتا برادراش که یکی تهران یکی مشهد زندگی میکنه میان برای مراسم

این بود که زنگیدم به شوور  و قرار شد بیاد و آدرس خونه اون یکی عموی مامانم که کرمان زندگی میکنه رو از مامانم گرفتم و با دوستم خدافسی کردم وشوور اومد و رفتیم خونه عموی مامانم برای عرض تسلیت ...مامانم اینا هم از اون  طرف اومدن

خونه شون شلوغ بود و عکسش رو دیدم کپی بقیه عموهای مامانم بود خدا بیامرزدشافسوس

ما زود خدافسی کردیم و برگشتیم خونه ... سارا اومد بالا و گفت مامانم گفته از شیلا بپرس چیز خاصی میخواد از اینجا براش بگیرم؟

گفتم نه بگو چیزی نمیخوام سلامتی تون خیال باطلنیشخند

شوور هم باید  میرفت سرکار و زود رفت و شب هم جای همکارش باید سرکار باشه قهر

سارا هم گفت بیابریم خونه خاله کوچیکه که باهم بریم احیا اما خو من هنوز پری هستم و حسش هم نبود

یه ذره به خونه میرسم و صبر می کنم مغازه کنار خونمون باز کنه و برم یه س و ت ی ن شیردهی برای خواهرم بگیرم و بعد هم برم خونه بابام...

*هنوز هم آشپزی نکردم ... نیشخند

 

ادامه مطلب عکس داره بدون رمز

عکس محمد صدرا هم هستقلب

کسی میدونه چطوری عکس بذارم اینجا که رو یه کلمه کلیک کنیم عکس تو صفحه جدید باز شه؟

 

 

 

/ 60 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسی

خدا عموتون رو هم رحمت کنه... این صدار هم خیلی نمکه ها... خریدهات نشون میده هم خودت خوش سلیقه ای هم دوستت..[پلک] خدا شانس بده[بغل]

مامان رامی

خب این کعبه ها رو میتونی تو یه زنجیری بنداز ی بشه دستبند مثه دستبند سکه حالا بشه دستبند کعبه استفادشون کن [قلب]

یگانه

ای جان چقدر نازه[بغل] خوبی عزیز؟

حسن کچل

خدا رحمت کنه عموی مامانت رو مبارکت باشه عزیزم محمد صدراخیلی جیگر[ماچ]

مامک

سلام . من تازه با دلنوشته هات آشنا شدم . قشنگ مینویسی . کاش من هم مثل تو میتونستم خاطراتو رو بنویسم . ولی امان از یه کم فرصت و آرامش . پای ثابت خوانندگان نوشته هات میشم . مرسی . بازم بنویس . راستی یه سری از نوشتهه هاتو نتونستم بخونم . رمز داشتن اگه قابل دونستی برام ایمیلشون کم خوشحال میشم و مرسی

دلشکسته

ممنونم شیلا جونم پس منتظر پستت هستم تا نحوه آپلود کردن رو یاد بگیرم.

دلشکسته

ممنونم شیلا جونم پس منتظر پستت هستم تا نحوه آپلود کردن رو یاد بگیرم.

مامان امیر وپرنی

کجایی؟چه خبر؟ویتامینهارو استفاده کردی.بهتری