نرفتیم شهرستان

قرار بود دایی خدا بیامرزم رو شهرستان دفن کنیم که بچه هاش گفتن نمیشه هر 5شنبه جمعه بریم اونجا و بهتره همین کرمان دفن بشه

شوور هم مرخصی گرفته بود و ساعت دو اومدخونه

من اصلا دلم نمیخواست باور کنم و خودم رو به نت و تی وی مشغول کردم

یه جور بی تفاوتی و شوک

شوور ساعت دو اومد و دوش گرفت و رفتیم خونه دایی ام

همه جمع بودن و حال مامانم و بقیه هم گفتن نداره و تلخه اگه بگم

همه گریه کردیم پسر خاله ها پسردایی ها و همه مردا گریه میکردن

دیگه یه ساعتی بودیم و تصمیم گیری کردن برای مراسم ها و ...

مامانمو بردم تو اشپزخونه و به زور از سوپی که یکی از فامیلا درست کرده بود اونجا بهش دادم و ابمیوه و کیک هم براش برده بودم و دادم یه کم خورد

خیلی سخته

دایی ام پشت فرمون بوده که سکته میکنه توی کمربندی شهر بوده و یه ماشین سنگین اونجا پارک بوده بدون راننده و دایی ام که سکته کرده بوده صاف میره زیرش

علت فت همون سکته بوده نه تصادف

دیگه کارای پزشک قانونیش تموم شد اما گذاشتن برای فردا دفنش کنن

بابام و اون یکی داییم رفتن دنبال یه سری کارا و بقیه هم همین طور

من و شوور هم بلند شدیم اومدیم خونمون

اونجا یه ذره با نوه دایی ام (یه دایی دیگه ام ) بازی کردم خیلی جیگره

از وقتی برگشتم اعصابم خیلی خرابه

خیلی

مادرشوور که صبح زنگیدم بهش و جریان رو گفتم اونم زودی رفت خونه بابام(همشون شهرستان بودن)و پیش مامانم بودن با بابی شوور و همسایه های اونجا

دیگه وقتی مامانم اینا راه افتادن مادرشوور زنگید و گفت مامانت اینا راه افتادن ما هم داریم میاییم

نیم ساعت پیش هم رسیدن و زود اومدبالا یه سبد زردالو اورد برامون

و یه ذره حرف زدیم و قرار شد فردا بیاد تشییع جنازه

بابی شوور هم گفت که باید بره ارز بگیره نمیدونم بتونه بیاد یا نه

سحر دختر خاله ام که باهم خیلی جور بودیم و گفتم یه پسر کوچولو داره بنام محمد صدری ... اول قرار شد امشب بیاد (از شهرستان)‌و بیاد خونه من بعد گفت همون فردا صبح زود میام

یه پست درمورد این دایی ام میذارم با همون رمز حروفی

* از تسلیت هایی که بهم گفتید ممنونم مرسی که فاتحه و صلوات و نماز میخونید.

 

/ 24 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bahar

عزیزم انشاله غم اخرت باشه میشه منم رمز داشته باشم اگه صلاخ میدونی عزیزم

انسی

خدا رحمت کنه دایی عزیزتون رو... انشاا.. که با انبیا و اولیا محشور بشن... کاری جز خوندن آیاتی قرآن و آرزوی صبر برای بازماندگانش از دستم برنمیاد... عزیزم مراقب مامان باش، نکنه خدایی نکرده فشارش بالا بره... [نگران]

دخترتنها

بازم تسلیت چون من جز اونایی نیستم که رمز بهم تعلق بگیره دیگه هیچی نمیگم که رمز بده.[ماچ]

بهناز خانوم

تنها کاری که از دست من بر مییاد خوندن فاتحه است خدا رحمتش کمنه روحش شاد

بهناز خانوم

تنها کاری که از دست من بر مییاد خوندن فاتحه است خدا رحمتش کمنه روحش شاد

مریم

خدا رحمتشون کنه.روحشون شاد

نخودچی

عزیزکم... تسلیت میگم.خدا رحمتشون کنه.

بیتا

تسلیت میگم شیواجون انشاالله خدابه بازمادگان صبربده

نی نی

ای وای شیلا...الان فهمیدم..خدا بیامرزه...ایشالا روحشون شاد باشه...[ناراحت]